وقتی هنر به اتمام میرسه !
وقتی آدم می خواد با دوستش خوش بگذرونه ، وقتی آدم هوس می کنه بره سینما، وقتی بلیت هیچ فیلم به درد بخوری پیدا نمیشه، وقتی فیلم دو خواهر شروع می شه، اون موقع وقتیه که هنر به اتمام می رسه!
وقتی نیکی کریمی حاضر میشه تو این فیلم بازی کنه، وقتی تو فیلم مثل فیلم های فردین آواز می خونن، وقتی حامد کمیلی همش از بچه دار شدن و بچه های نازش صحبت می کنه، وقتی دعواهای فیلم مثل فیلم های فارسی می مونه، وقتی از هر مزخرفی برای خندوندن تماشاگر استقاده می شه، وقتی چهار تا داداش که فامیلیشون بانکه همه کاره فیلم میشن، وقتی تو یک صحنه فیلم بازیگر هم کنار پل خواجو و هم کنار میدون نقش جهانه، وقتی .... اون وقت وقتیه که هنر به اتمام می رسه !
وقتی سخن به انجام می رسه !
وقتی قراره پیست اسکی توچال افتتاح بشه، وقتی مدیر روابط عمومی پشت میکروفن قرار می گیره، وقتی بجای خیر َمقدم میگه خیر مُقَدم، وقتی همه خبرنگارها می خندند، وقتی نوبت به رئیس فدراسیون میرسه، وقتی ایشون به حضرت امام سلام می رسونه، وقتی به نطقش ادامه می ده، وقتی از کشیدن 3800 مترفنس در پیست خبر میده، وقتی میگه امیدواریم ورزشکاران بیرون از فنس ها نکنند! وقتی ایشون میگه کشور کانادا در قاره اروپا قرار داره، اون وقت وقتیه که سخن به انجام می رسه!
وقتی صفای باطن می خندونتت !
وقتی یه شماره ناشناس رو صفحه گوشیت میفته، وقتی یه مرد ناشناس از اون ور خط صحبت می کنه، وقتی که می گه کارمند بانکیه که توش حساب داری، وقتی میگه مقداری پول اشتباهی به حسابت واریز شده، وقتی ازت می خواد بری پول رو پس بدی، وقتی پول رو ندونسته تا ریال آخرش خرج کردی، وقتی تا دریافت حقوق چند هفته مونده ولی با هر زحمتی که شده پول رو جور می کنی و می بری بانک، وقتی کارمند و رئیس شعبه ازت تشکر می کنن، وقتی کارمنده می گه اگه پول رو پس نمی دادی باید از جیب خودش می داده، وقتی این ماجرا می گذره و هر ماه بازم تکرار می شه، وقتی پس دادن پول مردم به یک عادت ماهانه تبدیل میشه، اونوقت وقتیه که صفای باطن می خندونتت!
* یکی از ترانه های محسن نامجو
استقبال اعتمادي ها از مردی با ریش های حنایی
عصر امروز محمد علي رامين معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد مهمان روزنامه بود.مردی با ریش های حنایی. بعد از اونكه از تحريريه بازديد گذرايي كرد، همه به درخواستش در يكي از سالن ها جمع شديم تا برامون صحبت كنه. مشخص بود در همون بازديد چند دقيقه قبل دلش از اعتمادي ها پر شده و حسابي كلافه است. البته حق با او بود. هر كس هم كاريكاتور هاي مختلف « ا.ن » يا پوستر « رئيس جمهور موسوي» رو در جاي جاي روزنامه مي ديد يا نگاه هاي پر معني بچه ها رو حس مي كرد ، چنين حسي داشت. آقاي رامين-مردی با ریش های حنایی- وقتي به اتاق سرويس ورزشي رفته بود براي خوشمزه بازي پرسيده بود شما قرمزيد يا آبي؟ كه ظريفي جواب داده بود ما از اين بچه بازي ها ندارم. همه سبزيم !
خلاصه صحبت هاي آقاي دكتر-همون مردی با ریش های حنایی- با كليد در گنج حكيم و تفسير سوره حمد شروع شد و با جمله هايي كه تحملش براي خبرنگار جماعت طاقت فرسا است ادامه يافت. «من براي وصل كردن آمدم» « من از مطالب بيخودتون بعنوان محمد علي رامين- یعنی مردی با ریش های حنایی - چشم پوشي مي كنم. اما بعنوان معاون مطبوعاتي نه » « امنيت شغلي شما در گرو امنيت اجتماعي است» « شما كتاب نمي خونيد و مطالبتون سطحيه» و ...
انتهاي صحبت هاي آقاي دكتر- می دونید دیگه مردی با ریش های حنایی- ، ابتداي سوال هاي بچه ها بود. وقتي در مورد ماده 9 قانون مطبوعات و علت توقيف سرمايه سوال شد، آقاي دكتر- که ملقب است به مردی با ریش های حنایی- اين سوال رو « نازل » تلقي كرد و زماني كه سوال ديگري در مورد روزنامه نگاران زنداني مطرح شد به بهانه جا گذاشتن گوشي موبايل از اتاق بيرون رفت. اما هنگامي كه دوباره وارد شد باز هم اين سوال رو نازل دونست و در ادامه از پاسخ به هر سوالي به بهانه نازل بودن طفره رفت. بچه ها همه عصباني شده بودند. كنايه هاي اوليه آقاي دكتر - که مردی است با ریش های حنایی- رو تاب آورده بودند اما كلمه « نازل » باعث شد برخي ترجيح بدهند سالن رو ترك كنند. تا اونجا كه يك سمت سالن تقريبا خالي شد. در ادامه بار ديگر رامين ـ خوش تیپ ریش حنایی- با لحني مثل ا.ن گفت من گفتم براي چي كردن آمدم ؟ چنين جواب هايي شنيد : حذف كردن ، نصف كردن، فسخ كردن و ... . باز رامين با همون لحن پرسيد قرآن كه مي خونيد ؟! جواب هايي گرفت كه بد جوري كاسه صبرش رو تكون داد. وقتي يكي ديگه از بچه ها در مورد اين نوع برخورد صحبت كرد ديگه كار از كار گذشت و كاسه لبريز شد. رامين بي رامين.ـمردی با ریش های حنایی بدون مردی با ریش های حنایی - عصبانيتش به حدي بود كه مسئولان روزنامه هم نتونستند مانع رفتنش بشن. وقتي مدير مسئول دستش رو گرفته بود با لحني در حد چاله ميدون و دروازه غار گفت: ول كن دستمو آقا !!! اون به جلو و آقاي حضرتي دنبالش. بالاخره از ا.ن چنين معاون مطبوعاتي هم انتظار مي ره ديگه.
اين بازديد كلي از وقتمون رو گرفت اما به سوژه خوبي براي بحث بچه ها تبديل شد. خيلي ها اون رو مستحق چنين برخوردي مي دونستند و تعداد كمي هم معتقد بودند بايد در مقابل چنين آدمي خويشتن داري كرد. از يك طرف حرف هاش تند و تهديد آميز بود. از طرف ديگه هم اون مهمون بود و هر چقدر هم ریش هاش حنایی و اصلي ترين منكر هولوكاست باشه اما احترام مهمون واجبه. بعد از همه اين بحث ها بچه ها عكس العمش رو به اين استقبال پيش بيني كردند. و محتمل ترين احتمالها واقعيت تلخي بود بنام توقيف. حالا بايد چند روزي صبر كنيم تا پاسخ آقاي معاون وزير ـ ریش حنایی- رو ببينيم. پاسخي كه به احتمال زياد تنده و مي تونه به زندگي هر كدوم از ما اعتمادي ها شكل تازه اي بده.
راستی امروز ریش های آقای معاون رنگش پریده بود و خیلی هم حنایی نبود !!!
اولين ماه پاييز امسال، رنگ و بويي از مهر ندارد. خشم كين بر مهرورزي چيره شده و چتر غم بر سر انسانيت گسترانده است. هنوز زمستان نشده ، وجدانها به خواب زمستاني فرو رفته اند و در عصر يخبندان آزادي ، حس كردن شميم مهر ، به رويايي دور از دسترس مي ماند. در چنين شرايطي بهنود ، پسري كه در نوجواني سردي دستبند را به دستانش حس كرده بود، در بهار جواني اش همچون عنچه اي نو رس پر پر شد.
بهنود پس از قتلي مشكوك در دادگاه محاكمه و در شرايطي كه هنگام وقوع حادثه 17 سال سن داشت بر خلاف كنوانسوني بين المللي كه ايران نيز آن را پذيرفته و در آن كشورها از مجازات افراد زير 18 سال منع شده اند، به قصاص محكوم شد. اين پرونده جنجالي تا مدتها به سوژه اي داغ براي مطبوعات بدل و تلاشهاي بسياري براي جلوگيري از اعدام بهنود انجام شد اما تلاشها براي اخذ رضايت از اولياي دم كارساز نشد و سرانجام بهنود در 21 سالگي روي چهار پايه مرگ ايستاد و اعدام شد.
اوين، ساعت 30/4 بامداد
يک چهارپايه، چند متر طناب و يک ميله افقي. همين ها براي برپايي چوبه دار و اجراي حکم يک محکوم به مرگ کافي است. سحرگاه ديروز چهارپايه و طناب و ميله به هم رسيدند تا جان بهنود شجاعي را در 21 سالگي بگيرند.از ساعت هاي اوليه بامداد ديروز افرادي که قلب شان براي ادامه حيات بهنود مي تپيد مقابل در ندامتگاه اوين تجمع کرده بودند تا شايد گشايشي در پرونده بهنود حاصل شود و اولياي دم از خونخواهي بگذرند.پيش از اين تا آخرين ساعات شنبه تلاش ها ادامه داشت تا رئيس جديد قوه قضائيه که او نيز يک بار از اجراي حکم جلوگيري کرده بود باز هم دست به قلم ببرد و فرصتي دوباره به بهنود بدهد اما نسخه حيات بخش بهنود صادر نشد....
ادامه اين گزارش را در اعتماد بخوانید .
بهشت زهرا (س)، 10 صبح
زير سايه بان كنار غسالخانه ، كه در آنجا بر ميت نماز مي خوانند، مملو از جمعيت است. برخي از اقوام و دوستان بهنود هستند و برخي نيز از دلسوختگان او. همانهايي كه در ماههاي گذشته تلاشهايي را براي جلوگيري از اجراي حكم انجام داده بودند و حالا تلاشهايشان را بي نتيجه مي ديدند و براي خداحافظي با بهنود به بهشت زهرا (س) آمده بودند. محمد مصطفايي ، اميرشهاب رضويان، مادران صلح و افراد ديگري كه از طريق روزنامه ها و سايت ها پيگير ماجرا بودند.
در ميان شيون جمعيت، نماز خوانده و سپس جنازه به قطعه 103 منتقل شد. مادر بزرگ بهنود در حالي كه عكس نوه جوانمرگ شده اش را در آغوش گرفته بود آنجا انتظار مي كشيد. در نبود مادر بهنود كه در 12 سالگي او پر كشيده بود ، مادر بزرگ ، تنها دلخوشي اش بود. اما او نتوانست پيش از اعدام تنها دلخوشي اش را نيز ببيند. حالا مادر بزرگ در سن 70 سالگي آمده بود تا در خاكسپاري نوه 21 ساله اش شركت كند.
در حالي كه ذكر تلقين قرائت مي شد، چند پلاكارد بين جمعيت توزيع شد كه در آن با جملاتي كوتاه مجازات اعدام منع شده بود. سنگ هاي لحد يكي پس از ديگري روي جسد را پوشاند و در ميان اندوه حاضران بهنود جوان زير تلي از خاك مدفون شد و گل هاي پرپر شده زينت بخش قبرش شدند.
كار هنوز تمام نشده است
روايتي ديگر از اعدام «بهنود شجاعي»
* سليمان فرهاديان
غروب شنبه كه از سر كار برميگرديم، آقاي جعفري (خبرنگار حوادث روزنامه اعتماد) مثل هميشه مرا تا دم در خانه ميرساند و بين راه ميگويد فردا اعدام بهنود است، ميآيي؟ براي صبح فردا قرار و مدار ميگذاريم.
ساعت دو صبح ميآيد دنبالم و ميرويم اوين. ساعت سه كه ما ميرسيم آنجا، جماعت زيادي را ميبينيم كه قبل از ما آمدهاند. بينشان هم همهجور ادمي هست، روزنامهنگار، فعال حقوق بشر، مادران صلح و هنرمنداني مثل كيانوش عياري، حسن فتحي، حامد بهداد و ...
با يكي از اين فعالان حقوق بشري صحبت ميكنم، خيلي اميدوار است. ميگويد هميشه اينطور مراسم روزهاي چهارشنبه بود، اين دفعه يكشنبه است. هميشه گروهي اجرا ميشد، اين دفعه يك نفر است، مخصوصاً اينكه پريروز «روز جهاني حقوق كودكان» بود، امروز هم «روز جهاني مبارزه با اعدام» است. همه اينها يعني اينكه احتمال بخشش خيلي زياد است، من كه خيلي اميدوارم. خدا كند ببخشند. جو بسيار بدي است، همه بسيار نگران و مضطرب هستند. لحظهاي بعد جو ملتهب ميشود. اولياي دم آمدهاند و خانواده بهنود و ديگران به دستوپاي اولياي دم ميافتند براي بخشش. همه منتظرند كه اولياي دم بگويند كه ميبخشند، اما در چهرهشان، نگاهشان، و تن صدايشان خبري از بخشش نيست. پدر احسان (مقتول) پير و خسته است، اما برادرش جوان است و پر از كينه. وقتي او حرف ميزند و كينههايش را بيرون ميريزد، همه متاسف ميشوند و دلشان به حال آن جوانكي كه بايد رضايت اينها جلب كند، ميسوزد. واسطهها به قرآن متوسل ميشوند و به قرآن قسمش ميدهند. يكي ميآيد و از گذشت و بخشش ميگويد و اينكه لذتي كه در عفو هست در انتقام نيست. اما برادر احسان با توپ و تشر جواب ميدهد:
*بسه ديگه، گوشم از اين حرفا پره. تو اصلاً ميدوني ما اين چند سال چي كشيديم؟ شما اين چند سال كه ما اينهمه زجر ميكشيديم كجا بودين؟
يكي آيه و حديث ميخواند و توصيه بزرگان دين را يادآوري ميكند.
*من پاي اين منبرا زياد نشستم. نميخواد خدا پيغمبر يادم بدي. من گوشم از اين حرفا پره. من همه اين حرفا رو از برم.
# من يه معلمم، ميخواستم بگم....
*تو بيجا ميكني حرف ميزني. تو كي هستي كه ميخواي چيزي بگي. تو اصلاً چه نسبتي با اون قاتل داري؟ تو چيش ميشي؟
# من يه معلمم. من ميخوام بگم...
*معلم هستي كه باش. هرچي هستي واسه خودتي.
از هر طرف صداي ضجه و خواهش و التماس بلند است. پدر مقتول هم در حاليكه بسيار عصبي است با صدايي بريده،بريده از رنجهايي كه طي اين سالها بر او رفته است، ميگويد. بازوي پسرش را در دستش ميگيرد وبه مردم نشانش ميدهد و ميگويد: «من يه پسر ديگه لنگه همين داشتم. عين همين. مثل همين رشيد و بلند بود. حالا اون كجاست؟ اون الآن زير خاك خوابيده. كي بايد تقاص پسرم رو از اون قاتل بگيره؟ من نميذارم خون پسرم پامال بشه.»
زنان و مردان بسياري به دست وپايش ميافتند. پاهايش را غرق بوسه ميكنند و از او ميخواهند كه از خون پسرش بگذرد. بسياري هم سعي ميكنند با استدلال و سخن بزرگان دين و خواندن آيه و حديث او را از اين گونه خونخواهي كور ومتعصبانه منصرف كنند.
يكي از خانمها كه گويا از مادران صلح است، به سمتش ميرود و ميگويد: پدر جان، ما هم شما را درك ميكنيم، ولي فكر ميكني آيا با كشتن اين جوون كه جاهلي كرده، جووني كرده، يه لحظه اختيارش رو از دست داده ويه عمل نسنجيدهاي رو انجام داده، با كشتن اون روح پسرت آروم مي گيره؟
ديگري ميگويد: اون پسر اشتباه كرده كه جوون مردم رو كشته، جوونت رو ازت گرفته، هيچكس كار اون رو تائيد نميكنه، ولي شما هم در نظر داشته باش كه اگه اون پسر ناخواسته و نداسته جان كسي رو گرفته، شما الآن داري با تصميم قبلي، با اراده و خواست خودت جان يك نفر رو ميگيري.
ديگري كه گويا يك خانم بازنشسته است، استدلال ميكند : اگر شما امروز اين جوون معصوم را بالاي دار بفرستي، يك روز حس انتقام جوييات ارضا ميشه، ولي يك عمر احساس ندامت، احساس گناه، احساس پشيماني دامنت رو رها نميكنه. به اين فكر كن كه اين جوون مادر نداشته، يتيم بوده، كسي بالا سرش نبوده! آقايي كن، بخشش از بزرگانه!
هر كسي چيزي ميگويد و استدلالي ميآورد. برادر مقتول كه ياراي مقاومت و پاسخگويي در برابر اين سيل استدلالهاي مختلف را ندارند، از مردم ميخواهد كه كمي سكوت كنند تا آنها در آرامش تصميم بگيرند، آن وقت شايد گذشت كنند.
مردم اين حرفها را به منزله يك گام به سمت بخشش تعبير ميكنند و مدام با صداي بلند صلوات ميفرستند. در زندان باز ميشود و اولياي دم و وكيل بهنود را صدا ميزنند. التماس مردم بيشتر ميشود. مادر مقتول به مردم ميگويد فقط ميخواهد طناب دار را به گردن قاتل پسرش ببينم! همين! بعد شايد بخشيدم! مردم صلوات ميفرستند. همه مضطربند، يكي از بين جمعيت با صداي بلند ميگويد براي مستجاب شدن دعاها « امن يجيب» بخوانند. همه با صداي بلند فرياد ميخوانند: «امن يجيب المضطر اذا دعاء و يكشف و سوء» حالا ديگر اضطرابها كمتر شده است و فضاي معنويتري بر جمع حكمفرماست. يكي پيشنهاد ميدهد مردم زيارت عاشورا بخوانند. يكي از روزنامهنگاران از كيفش كتاب دعايي را بيرون ميآورد و زيارت عاشورا ميخواند: «السلام عليك يا ابا عبدالله، السلام عليك يا بن رسول الله ... »، زيارت تمام ميشود. يكي پيشنهاد ميدهد دعاي توسل بخوانند، از بس كه قاري با حس خواند و جو ملتهب آنجا را تغيير داد. قاري دوباره شروع ميكند: « اللهم اني اسئلك و اتوجه اليك ... »
وسطهاي دعا يكي زنگ ميزند و از وكيل ميپرسد. يكباره همهمه ميشود و برخي ميگويند كار تمام شد. قاري دعا را نيمه كاره تمام ميكند و ميرود. برخي ميگويند هنوز تمام نشده و قاري را به ادامه كار ترغيب ميكنند. يكباره درها باز ميشود. وكلا بيرون ميآيند. مردم ميپرسند چه شد؟ مصطفايي فقط ميگويد « كار تمام شد.» مردم ضجه ميزنند. بسياري با صداي بلند گريه ميكنند. برخي هم شروع ميكنند خانواده مقتول را كه گذشت نكرده بود، لعن و نفرين كردن.
آقاي مصطفايي ميرود روي پلهها و با صداي بلند ميگويد: «آقايون! خانمها! ما براي اين اينجا جمع نشديم كه كسي را لعن و نفرين كنيم، ما نيامديم اينجا كه مرگ و نيستي كسي را بخواهيم. ما آمديم اينجا كه بگوييم بايد گذشت كرد، حتي قاتل فرزندانمان را. ما آمدهايم بگوييم كه بايد بخشيد، حتي قاتل را! چه شده شما كه تا حالا خواهان گذشت بوديد، يكباره لعن و نفرين ميكنيد. اما بهنودهاي ديگري هم همين سرنوشت را دارند. بياييد، بهنودهاي سرزمينمان را كه كم هم نيستند نجات دهيم. هنوز هيچ چيزي تمام نشده! ما تازه اول راهيم. ما مخاطبمان خانواده مقتول نيست. ما مخاطبمان وجدانهاي بيدار است تا اين قانونها تغيير كند و هستي و نيستي اشخاص به دست كسي نباشد. هنوز چيزي تمام نشده. ما تازه اول راهيم.»
خشونت در بطن جامعه سايه گسترانده است. ما خشونت را اولين بار در خانواده تجربه مي كنيم و وقتي پا به عرصه هاي اجتماعي مي گذاريم ، داشته هايمان را ارائه مي كنيم. گاهي اوقات افراد خشن خود قرباني خشونت هستند اما اين معادله لزوما همیشه همين نتيجه را به دنبال ندارد چرا كه گاهي قربانيان تقديرشان همراه با خشونت است. يكي از اين قربانيان كودكي 5 ساله بنام مهدي است.
سرگذشت دردناك اين پسرك را در اعتماد یکشنبه بخوانيد.
پ.ن.2: نكات زيادي درباره زندگي پسرك وجود دارد كه مجال طرح آن در روزنامه وجود نداشت. از جمله اينكه ناپدري سنگدل اين كودك نقاط مختلف بدن او از جمله آلت تناسلي اش را با سيخ گداخته سوزانده بود.
درخواست ازدواج با دختري که پسر شد !!!
دو دختر که از 12 سال قبل با يکديگر دوست هستند در ماجرايي نادر با تغيير جنسيت يکي از آنها تصميم گرفتند با يکديگر ازدواج کنند. ماجرا را در اعتماد امروز بخوانید.

چهار شنبه هاي آخر هر ماه در زندان اوين مراسمی بر پا است تا طی آن جان محكوماني كه كاسه ي عمرشان لبريز شده را بگيرند. مراسمي كه درآن زندگس خطاكاران به پايان مي رسد و در شناسنامه شان مهر ابطال حك مي شود.
اين چهار شنبه هم 6 محكوم به مرگ در حالي كه چوبه دار بر زندگي شان سايه افكنده بود به استقبال مرگ رفتند اما تلاشهاي خانواده هايشان و همچنين فعالان اجتماعي كه از ساعت سه بامداد پشت ديوار هاي زندان براي نجاتشان تلاش مي كردند باعث شد چهار نفر از آنان موقتا از مرگ رها شوند و به سلول هايشان بازگردند و تا پايان ماه رمضان براي زنده ماندن اميدوار باشند. اما دو محكوم ديگر پرونده زندگي شان با طناب دار گره خورد و چشمانشان سپيده دم زندان اوين را نديد.
مشاهداتم را از اشك ها و لبخند هاي سحرگاه چهار شنبه در اعتماد پنج شنبه بخوانيد.
آي عشق ، آي عشق ، رنگ آبي ات پيدا نيست
خاك آشنا براي من پيش از آنكه تفاوت ميان باورهاي دو نسل را روايت كند ، راوي يك عشق كهنه بود. هرچند بخاطر تيز بيني مميزهاي ارشاد چيز زيادي از آن باقي نمانده اما تابلويي كه در اتاق مام نامدار نصب شده بود خود گوياي ماجرا است. داستان عشق هاي كهنه هميشه برايم دلپذير است. داستان هايي كه فصل مشترك همه شان يك كلمه است : " نرسيدن "
دختران افغان شوت مي زنند !
دختران افغان شوت مي زنند اما دختران ايراني نه ! پنج شنبه همزمان با برگزاري انتخابات رياست جمهوري افغانستان بي بي سي مستندي را درباره يك تيم فوتبال دختران افغان پخش كرد . ديدن اين فيلم پر است از آه و افسوس. در كشوري كه بخاطر ناامني وضعيت اسف بار اقتصادي و هزار و يك علت ديگر در وضعيت فوق بحراني بسر مي برد و از همه مهمتر سالها است سايه سنگين طالبان متحجر را تحمل مي كند دختران آزادانه و بدون پوشش هاي آزار دهنده فوتبال بازي مي كنند و از آزادي برخوردارند اما در كشور ما كه آزادي يكي از محوري ترين شعار هاي انقلاب آن بوده زنان از حداقل هاي آن نيز بي نصيب اند. مسير دولتمردان ايراني براي تشكيل حكومت اسلامي احتمالا چند سال بعد افغانستان و كابل خسته از جنگ و تحجر را به يك آرمانشهر براي ايرانيان تبديل مي كند.
مي گويند انسان دوستانش را در سفر مي شناسد. هفته گذشته بعد از مدتها برنامه ريزي، با دو دوست جان به شيراز رفتم. جايي كه مدتها بود براي ديدنش انتظار مي كشيدم. حافظ و سعدي و تخت جمشيد و پاسارگاد و شاه چراغ و .... و از همه مهمتر يك دوست نازنين شيرازي. همه را ديدم و از ديدن بعضي انگشت به دهن ماندم و از مشاهده برخي ديگر حسرت به دل. يادگاري هايي كه روي مقبره كورش حكاكي شده و يا تكه سنگ مرمري كه به بهانه مرمت در بخشي از تخت جمشيد زورچپاني شده بود مايهي حيرت بود و دوستي كه 900 كيلومتر از من دور است مايهي حسرت.
همه چيز همراهي مي كرد الا گرماي هوا. دما آنچنان بود كه باعث شد چهره ام بيشتر به يك برگشته از سولاريوم بدل شود تا يك بازگشته از سفر. مشكي* عزيز هم مثل گذشته در طول مسير بزرگواري كرد و ما را در كمال صحت به خانه بازگرداند. اما همانطور كه در اول نوشتم سفر فرصتي براي شناختن بهتر دوستان بود.
* همان چهار چرخ دوست داشتني
وباز هم 17 مرداد و روز خبرنگار. روزي كه اغلب همكاران دل خوشي از آن ندارند و ترجيح مي دهند اين روز هيچ وقت فرا نرسد. وقتي به علت نامگذاري اين روز رجوع كنيم متوجه مي شويم كه با مرگ يك خبرنگار و ثبت يك واقعه دردناك اين روز نامگذاري شده است و در چند سال گذشته نيز در ايامي نزديك به اين واقعه همواره اهل قلم سوگوار روزنامه توقيف شده و شغل از دست رفته شان بوده اند. قربانيان اين وقايع همگي دعا به جان قاضي " م " دوست داشتني مي كنند كه در آخرين شاهكارش با صدور حكم پلمپ ساختمان انجمن صنفي روزنامه نگاران تير خلاصي بر پيكر روزنامه نگاران تحول خواه شليك و كار را پس از چند سال كش و قوس يكسره كرد.
17 مرداد فقط براي عده اي از خبرنگاران صدا و سيما و برخي رسانه هاي دست راستي روز خبرنگار است. آنها توقع كمي از حرفه شان دارند و برخي از آنها _ فقط برخي _ با كوته نظري تمام به دريافت هديه در این روز دل خوش كرده اند.
چند روز پيش از روز خبرنگار براي توماري امضاء جمع شد كه در آن خبرنگاران اصلاح طلب اعلام كردند امسال روز خبرنگار نداريم و از دريافت هر هديه اي نيز خودداري خواهيم كرد. نتيجه اين كار شد انتشار اسامي_ از جمله رابين هود_ در روزآنلاين.
از اول امسال پروژه اي را كليد زدم كه فينال آن نزديك است. اوايل با وجود تلاشهاي زياد نتايج چندان راضي كننده نبود. حتي در ميانه راه هم وضع همينطور پيش رفت اما در اين اواخروضعيت تا حدودي رضايت بخش شده است. البته فقط تا حدودي. نتيجه اين پروژه برايم سرنوشت ساز و بسيار تعيين كننده است.

خيالاتم را در يك كوله پشتي
پيش تو مي آورم
آهسته بازش كن
شكستني است

یادم باشد آن بالا دست ها خدایی هست که مرا دوست دارد و برای من بهترین ها را رقم می زند ...
یادم باشد هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
.
.
.
ادامه اش را در اینجا بخوانید.
- آره، ولي به دلشون ننشسته ام
- يعني چي؟
- يعني قبلا يه نفر به دلشون نشسته بوده
(شبهاي روشن-سعيد عقيقي)


